محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
306
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه فرعونى را بكشت سخت خشمگين بود و بيم كرد كه پس از آن سخن كه گفت قصد او كند اما موسى قصد او نداشت بلكه قصد آن مرد فرعونى داشت و اسرائيلى بترسيد و به فرعونى پناه برد و گفت : « اى موسى مىخواهى مرا بكشى چنان كه ديروز يكى را كشتى . » و اين سخن از آن رو گفت كه بيم داشت موسى بخواهد او را بكشد و از همديگر گذشتند و فرعونى پيش كسان خود رفت و آنچه را از اسرائيلى شنيده بود با آنها بگفت و فرعون جلادان بفرستاد و موسى در شاهراه رفت و او را ميجستند و بيم داشتند كه نيابند و يكى از ياران موسى از اقصاى شهر بيامد و از راه ميان بر رفت و زودتر از آنها به موسى رسيد و خبر را به او گفت . سدى گويد و چون موسى به مدين رسيد گروهى را ديد كه آب مىگرفتند . از سعيد بن جبير روايت كردهاند كه گفت : « موسى از مصر آهنگ مدين كرد كه هشت شب راه بود و ميگفتند مانند راه از بصره تا كوفه است و خوراكى جز برگ درخت نداشت و پا برهنه همى رفت تا به آنجا رسيد پوست پايش برفت . » سدى گويد : و آنجا دو زن را بديد كه گوسفندان خويش را از آب باز داشته بودند و گفت : « حكايت شما چيست ؟ » گفتند : « * ( لا نَسْقِي « حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَأَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ 28 : 23 ) * [ 1 ] . » يعنى : آب نگيريم تا شبانان گوسفندان خويش ببرند كه پدر ما پيرى كهنسال است . و موسى بر آنها رحم آورد و به نزديك چاه آمد و صخره اى را كه بر چاه بود و گروهى از اهل مدين براى برداشتن آن فراهم مىشدند از چاه برداشت و براى آنها آب گرفت كه گوسفندان خويش را سيراب كردند و با شتاب بازگشتند و از پيش از باقيماندهء آب حوضها به گوسفندان آب مىدادند آنگاه موسى به سايهء درختى رفت و گفت : « * ( رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ من خَيْرٍ فَقِيرٌ 28 : 24 ) * [ 2 ] . يعنى : پروردگارا من به غذائى كه سويم فرستى محتاجم . »
--> [ 1 ] 28 : 23 [ 2 ] 28 : 24